تبليغاتX
کوچولو
84/10/29
زندگی؟؟؟
نگران بودم از اینکه کفش نداشتم، تا اینکه مردی را در خیابان دیدم که پا نداشت.

 زندگی: چیزی که فکر میکنم هنوز آنقدر بزرگ نشدم که بتونم در موردش نظر بدم!!!و میدونم وقتی میتونم یه نظر درست حسابی در مورد زندگی بدم که دیگه خیلی پیر شده باشم و تجربه هام به دردم نخواهد خورد!!!تازه اون تجر به ها  اون موقع اونقدر کهنه میشن که به درد اونایی که لازمش دارن هم نمیخوره....مسخره اس نه؟

راستی !این مطلب قشنگ رو یکی از دوستام برام فرستاده بود حیفم اومد انجا نذارمش:

Loving……….

If you love some one because you think that he/she is really gorgeuse….then it’s not Love ….it’s “Infatuation” ………

If you love someone because you think that you shouldn’t leave him/her because others think that you shouldn’t …….then it’s not Love …..it’s “Compromise”…..

If you love someone
because you have been kissed by him/her…..then it’s not Love…. It’s “inferiority complex”…….

If you love someone because you cannot leave him/her thinking that it would hurt his/her feelings…..then it’s not love…….it’s” Charity ”……

If you love someone because you share every thing with him/her ……then it’s not Love…….it’s “ Friendship ” ……

But if you feel the pain of the other person more than him/her even when he/she is stable and you cry for him/her…..that’s * “Love ” *.

If you get attracted to other people but stay with him/her without any regret……that’s * “Love ” *.

If you let him go knowing that he/she has to go but he/she doesn’t want to……that’s * “Love ” *

When two souls grow to one , ther is nothing to be shared at all , because everything
goes to the unity. LOVE is not a cake wich you devide it to some pieces and give each
to some one . You give the whole to one you love…

So when you fall in love you never hesitate coz a true lover is free enough to give
everything , every moment , everywhere.

You may know no Whys and no How’s but something…this simple thing :

You love someone , coz you love someone,that’s all…

                                     

نوشته شده توسط آذین در 7:59 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
84/10/28
امید
تا حالاشده خیلی امید بسته باشی به چیزی اما  درست برعکس اتفاق بیفته و بفهمی همه اش تنها خیال بوده و بس؟من امروز یه همچین احساسی داشتم اما نمی دونم چرا جای گریه فقط لبخند زدم!میتونم بگم با وجود این مسئله ناراحت کننده  یه جورایی احساس راحتی و سبکی کردم.شاید به خاطر اینکه باور دارم با هر تجربه ای عاقل میشم ...

هرگز کسی را نا امید نکنید. شاید امید او همه دارائی اش باشد.جکسون براون

                                                

نوشته شده توسط آذین در 11:2 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
84/10/27
بارون
 قدم زدن در باران را دوست می دارم چون کسی نمی تواند اشکهایم راببیند...  

چرا کم بارون میاد؟!!

                                     

نوشته شده توسط آذین در 6:42 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
84/10/26
شادی
دوست واقعی کسی است که دستهای تو رابگیرد ولی قلب تو را لمس کند..مارکز

امروز نرگس دوستم کلی زور زد تا تونست گروه من رو عوض کنه.وقتی تو بیمارستان داشتم تنهایی قدم میزدم نرگس زنگ زد صداشو که شنیدم کم مونده بود بغضم بترکه آخه سخته برای منی که همیشه دورو برم شلوغه یه جا تنها بمونم!اما وقتی نرگسی گفت که میتونم از همون لحظه با اونا برم تقریبا از خوشحالی داد زدم...!

You may doubt the way you were meant to go. You may even leave it sometimes

But you may never forget it

نوشته شده توسط آذین در 7:12 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
84/10/25
ای بابا!

امروزخیلی سعی کردم برای ترم جدید گروهم رو عوض کنم.کلی رفتم و اومدم اما بازم نشد.هم دوستم اکرم و هم من می خواستیم بریم  یه گروه دیگه پیش دوستای دیگه مون اما همه تونستن عوض کنن تا نوبت ما شد مسوول آموزشمون گفت نمیشه که نمیشه!!اما بعدش  قول داد که از ماه بعد می تونم با گروه دیگه ای برم

 همیشه خودت رو جای دیگران بذار ... اگر حس می کنی چیزی آزارت می ده، احتمالا دیگران رو هم آزار می ده.  

نوشته شده توسط آذین در 6:4 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
84/10/24
عشق وازدواج
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور، اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعني همين شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم . استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين
نوشته شده توسط آذین در 6:7 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
84/10/19
افسوس

افسوس، آن زمان که باید دوست بداریم، کوتاهی می کنیم ... آن زمانی که دوستمان دارند لجبازی می کنیم ... و برای آنچه از دست رفته .. آه می کشیم ...

داشتم فکر میکردم بد نیست ادم هر از چندگاهی هم غمگین باشه!آخه من همیشه از غم و غصه میترسیدم اما حالا میبینم که بد هم نیست!همش که نمی شه دنیا به وفق مراد باشه!حالا منم ناراحتم و با نوشتن اینا دارم دردلهام رو با دلم در میون میذارم و خودمو دلداری میدم!! شادی برای اونایی که گریه می کنن یا صدمه می بینن زنده است، برای اونایی که دنبالش می گردن و اونایی که امتحانش کردن ... چون فقط اینا هستند که اهمیت دیگران رو تو زندگیشون می فهمند

بگذریم!امروز یه خبر دیدم جالب بود:

خبر

خبرگزاري موج - با همكاري دانشگاه علوم پزشكي تهران و شهيدبهشتي؛ اولين دانشگاه بين‌‏المللي علوم پزشكي مهرماه سال آينده راه‌‏اندازي مي‌‏شود .

مشاور رييس دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي در امور بين الملل, اعلام كرد: دانشگاه علوم پزشكي تهران و شهيد بهشتي به صورت مشترك، در حال راه‌‏اندازي اولين دانشگاه علوم پزشكي بين‌‏المللي هستند كه اميدواريم اين دانشگاه از اول مهرماه سال آينده دانشجو بپذيرد

نوشته شده توسط آذین در 11:7 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
84/10/15
بازم غر غر!
امروز کلاس رو دودر کردم که برا امتحان شنبه بخونم اما تا الان خوابیدم!!!یعنی هیچی به هیچی!!یکی نیس به من بگه من چه کنم یه کم حوصله درس داشته باشم؟!یکی از دوستام میگه من همیشه غر میزنم ! ....
نوشته شده توسط آذین در 1:30 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
84/10/14
اولین مطلب
نمیدونم کی میشه این مطلب رو کسی بخونه و نظر بده اما به هر صورت مینویسم چون احساس میکنم لااقل نوشتن بهتره!!!

اول در مورد خودم:مثل همه دانشجوهای پزشکی دیگه بچگیم به درس گذشت و جوونیم هم علی رغم همه دست و پا زدنهام برای ایجاد یه زندگی پر روح تر به همین صورت  داره میگذره.خب نمیگم درس بده اما ادم وقتی بعد ۶ سال دانشگاه رفتن برمی گرده پشت سرش رو نگاه میکنه میبینه هیچ ماجرای خاصی اتفاق نیفتاده و تنها نمک زندگیت همون شوخیهای روزمره با دوستات و ...بوده یه کم دلش میگیره.مخصوصا شهریور هم امتحان پره انترنی داشته باشی و دو سال دیگه امتحان رزیدنتی!یعنی روزای خوش دانشگاه گذشته و حالا باید استرسهات بیشتر شه!حالا دیگه بازم اضطراب و بدبختی.مخصوصا اینکه حس کنی دوستات از دستت دلگیرن که چرا اونا نمیتونن ۲سال دیگه امتحان بدن و تو میتونی هر چند به زبون نیارن اما کاش به زبون میاوردن.حس کنی دیگه دوستات تو رو از خودشون ندونن و  از نظرشون تو همین یه ماه پیش به دسته خرخونا پیوستی!حالا هی بگوکه straightبودن خوب نیست و اونا فکر کنن داری ...بگذریم!اگه شما هم چند وقت پیش  یه رابطه دوستیتون رو به خاطرهمین  جروبحثهای بیهوده از دست داده بودین مثل من خلقتون پایین بود....

نوشته شده توسط آذین در 11:20 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
وبگذر---------------------- افكتي زيبا براي لينكها منع راست كليك بدون پيغام در صفحه منع انتخاب كلمات و هاي لايت كردن آنها گردش پروانه نمايش تعداد بازديدها در وبلاگ کپی نمايش تعداد كاربران آنلاين در وبلاگ: وبگذر----------------------------- -------------------
دي84
بهمن84
اسفند84
فروردين85
ارديبهشت85