تبليغاتX
کوچولو
84/11/28
طناب

  The story tells about a mountain climber who wanted to climb the highest mountain.He begun his adventure after many years of preparation,but since he wanted the glory just for himself,he decided to climb the mountain alone.

  The night fely heavy in the heights of mountain and the man could not see anything.All was black.zero visibility and the moon and stars were covered by the clouds.

   As he was climbing ,only a few feet away from the top of the mountain,he slipped and felt into the air,falling at a great speed.The climber could only see black spots as he went down,and the terrible sensation of being sucked by gravity.He kept falling and in those seconds of great fear, all good and bad eisodes of his life came into his mind.

   He was thinking now how close death was getting,when all of a sudden he felt the rope tied to his waist pull him very hard.

   His body was hanging in the air,only the rope was holding him and in that moment of stilness he had no other choice but to scream:HELP ME GOD!!

   All of a sudden a deep voice coming from the sky answerde:What do you want me to do?

-Save me god!

-Do you realy think i can save you?

-Ofcourse I believe You can

-THEN CUT THE ROPE TIED TO YOUR WAIST...

The rescue team tells that the next day when they found his dead frozened body ,he was hanging from a rope with his hands holding tight to it...

               ONLY 10 FEET AWAY FROM THE GROUND

And you,how attached are you to the rope?!

            

 

   

نوشته شده توسط آذین در 9:52 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
84/11/24
یک داستان
این رو در emailام پیدا کردم!!!

 وقتی نگاهم می کرد تمام وجودم می لرزید. تنها کسی بود که اینگونه مرا عاشق کرده بود... دلم می خواست بدونه که چقدر دوستش دارم ولی او همیشه با من سرد و رسمی بود... به خاطرش به علاقه خیلی ها پشت کردم ولی بازهم... یک روز به هم برخورد کردیم .. ازم دعوت کرد... اونروز خیلی حرف زدیم ولی باز هم سرد و رسمی... سالها گذشت. درسمان هم تمام شد .. آخرین بار بود که می دیدمش.. یعنی می دانستم که این آخرین بار است. آخرین حرف ما فقط یه نگاه بود... و در آخر گفت.. خدانگهدار... من رفتم و او رفت. من با اندیشه او و او با اندیشه فرداها... زمانی گذشت.. شنیدم ازدواج کرده.. می گفتند او دیگر شاد نیست. نمی دانستم من چرا به تنهایی خود فکر می کردم... سالها گذشت من بار دیگر او را دیدم. این بار جسم سردش را در مرام خاکسپاریش... سردی جسمش مرا یاد حرفهایش می انداخت... حرفهایی سرد و بی روح... دیگر نخندیدم.. از او هیچ به یادگار نداشتم جز یک نگاه... دفتر خاطراتش به دستم رسید. با اندوه فراوان آن را ورق زدم. آخرین نوشته اش مربوط به آخرین دیدارمان بود... خواندم نوشته را: "امروز برای آخرین بار دیدمش... چقدر زیبا شده بود. هم زیبا بود هم مهربان... وقتی نگاهم می کرد دلم می لرزید... نگاهش نگذاشت بگویم که چقدر دوستش دارم...  "

                              

                                   

نوشته شده توسط آذین در 10:15 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
84/11/21
باد
آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاري ندارد آرام و ساکت گوشه ای نشسته ام و به دنیای پر هیاهوی اطراف می نگرم تا به کی این آرامش دروغین ادامه خواهد یافت؟روزی خواهد رسید که شعله ور می شوم و آن روز باید در مقابل باد مقاومت کنم.چرا که این آرامش ارزش خاموش ماندن ندارد.باید برخیزم....هر چند عاقبت خاموش خواهم شد

 

                                  

    پیوست:همشهری عزیزم مطلب جالبی رو نوشتند که میتونین از اینجا بخونینش بخصوص اگه  به زبان آذری وشهریار علاقه دارین                            

نوشته شده توسط آذین در 10:30 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
84/11/18
قول
حرفی رو بزن که بتونی اونو بنویسی... چیزی رو بنویس که بتونی پای اونو امضا کنی... و  چیزی را امضا کن که بتونی پاش بایستی... ناپلئون

تا به حال شده کسی چیزی ازت بخواد اما نتونی انجامش بدی؟خب من همیشه سعی کردم تا اونجا که می تونم به بقیه کمک کنم اما نمی شه گاهی وقتها واقعا نمیشه. شده از درسم بزنم از تفریحم بزنم از خواسته های خودم تا حد امکان بگذرم تا شاید بتونم کاری برای یه دوست انجام بدم اما وقتی نمی شه چیکار کنم؟ قول بدم؟ امیدوارش کنم؟ دلداریش بدم؟ یا شایدم سر به بیابون بذارم؟

                    

نوشته شده توسط آذین در 7:11 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
84/11/15
تولدم
اگر اين تولد خشک و خالی هم نبود، واقعاً حوصله ی بشر بد جور سر می رفت

امروز روز تولدمه!

                    

نوشته شده توسط آذین در 2:33 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
84/11/10
صورتک

  هیچگاه تلاش نکن تا تظاهر کنی دیگری هستی در حالی که نیستی .  مهم  نیست  که  چقدر تلاش کنی! به هرحال  روزی درآیینه خواهی نگریست و  صورتی را خواهی دید که ذره ای به آن چیزی که تظاهرمیکردی هستی، شبیه نیست...!  و نه حتی شبیه به آن چیزی  که خودت هستی!یک صورتک قلابی! از خود می پرسی همین  هدف زندگیت بوده؟!

خودت باش وگرنه هیچ  خواهی بود...

                                                                         

نوشته شده توسط آذین در 10:0 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
84/11/07
این بارم به حرفام گوش نکردی

آن روز حرف زدم وگفتم.گفتم و تو گوش کردی

آیا از آنچه گفتم  توچیزی به یاد داری؟

آیا از آنچه گفتم  چیزی فهمیدی؟

آیا از آنچه گفتم چیزی داری به من بگویی؟

خدا را!به من بگو چه گفتم؟

بگو!  من گوش می کنم!!!

این که من دست خالی به سوی مردم دراز کنم و کسی چیزی در آن نگذارد بد بختی نیست. بدبختی این است که من دست پر به سمت مردم دراز کنم و کسی چیزی از آن برنگیرد....

                                                                                                           

نوشته شده توسط آذین در 1:21 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
84/11/04
کوچولو

زندگی بازیست اما باید قواعد بازی را رعایت کرد

بچه که بودم     همش فکر میکردم کی دستم به بالای یخچال می رسه تا لواشکایی که مامان بزرگم اونجا میذاشت رو یواشکی بخورم.من قد کشیدم اما وقتی دستم به اون بالا رسید گفتن که مامان بزرگ رفته یه جای خوب و لواشکاشم به آدمای آسمونی میده   

 

همش فکر میکردم کی بزرگ میشم برم مدرسه اما وقتی رفتم گفتن کلاس اولی ها خیلی کوچیکن   بزرگ شدم رفتم پنجم که ارشد مدرسه شم اما نمیدونستم سال بعدش بازم کوچیکترینم.هی می گفتم بزرگتر شم برم دبیرستان اونجا هم به امید المپیاد  تا کلاس سوم دبیرستان صبر کردم اما نتونستم بالاتر از یه حدی برم برگشتم فکر کردم حالا کنکور میدم   زیر ده میشم اما بازم نتونستم و رتبه ام زیر ده نشد گفتم باشه میرم دانشگاه تهران دکتر میشم اماوقتی قبول شدم خواهرم و برادرهام گفتن آخی آذین تازه به جمع ما اومد آخی کوچولو!   گفتم باشه بزرگ میشم اما دیگه بعد اون هیچ تصمیم بزرگی نگرفتم گفتم بذار دیگه هیچی نگم فقط منتظر شدم که کی استاژرمیشم برم بیمارستان مریض ببینم اما حالا هم هیچ فرقی نداره از دلم نمیاد دیگه فکر کنم کی بزرگ میشم دلم میخواد کوچولو بمونم.نمی خوام فکر کنم کی انترن میشم چون بعدش میگم پس کی رزیدنت می شم کی متخصص می شم کی فوق می گیرم شایدم بگم کی عروسی می کنم  کی بچه دار می شم  کی بچه ام بزرگ می شه کی زبون باز می کنه کی میره مدرسه کی دانشجو می شه.... و من کی  می میرم!خب پس بهتره دیگه فکر نکنم  کی بزرگ می شم آخه بزرگ شدن چیزخوبی نیست

کاش میدونستم کی آدم میشم

نوشته شده توسط آذین در 8:34 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
84/11/03
اینجا
رازهای ماازروحمان حق السکوت می گیرند. (سهراب سپهری)

مینویسم چون برای درد دل کردن بهترین راهه. مینویسم چون اینجا میتونم هرقدر دلم میخواد حرف بزنم و کسی حرفم رو قطع نمیکنه.چقدر خوبه که میتونم بگم بنویسم فریاد بزنم گریه کنم وبخندم!                                      

                                         

نوشته شده توسط آذین در 2:54 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
84/11/02
فقط امروز
فقط برای امروز برای یک روز هم که شده برای یک روز زندگی خواهم کرد وبه حوادثی که فردا ممکن است خود را عیان کنند فکر نخواهم کرد.امروز میخواهم زندگی کنم و نه جنگ برای خواسته هایم.
نوشته شده توسط آذین در 9:15 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
84/11/01
یه نکته کوچولو
 

       !!!!women like simple thing like men

این طورمیگن!!!!

                                           

نوشته شده توسط آذین در 3:0 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
وبگذر---------------------- افكتي زيبا براي لينكها منع راست كليك بدون پيغام در صفحه منع انتخاب كلمات و هاي لايت كردن آنها گردش پروانه نمايش تعداد بازديدها در وبلاگ کپی نمايش تعداد كاربران آنلاين در وبلاگ: وبگذر----------------------------- -------------------
دي84
بهمن84
اسفند84
فروردين85
ارديبهشت85