زندگی بازیست اما باید قواعد بازی را رعایت کرد
بچه که بودم
همش فکر میکردم کی دستم به بالای یخچال می رسه تا لواشکایی که مامان بزرگم اونجا میذاشت رو یواشکی بخورم.من قد کشیدم اما وقتی دستم به اون بالا رسید گفتن که مامان بزرگ رفته یه جای خوب و لواشکاشم به آدمای آسمونی میده
همش فکر میکردم کی بزرگ میشم برم مدرسه اما وقتی رفتم گفتن کلاس اولی ها خیلی کوچیکن
بزرگ شدم رفتم پنجم که ارشد مدرسه شم اما نمیدونستم سال بعدش بازم کوچیکترینم.هی می گفتم بزرگتر شم برم دبیرستان اونجا هم به امید المپیاد تا کلاس سوم دبیرستان صبر کردم اما نتونستم بالاتر از یه حدی برم برگشتم فکر کردم حالا کنکور میدم
زیر ده میشم اما بازم نتونستم و رتبه ام زیر ده نشد گفتم باشه میرم دانشگاه تهران دکتر میشم اماوقتی قبول شدم خواهرم و برادرهام گفتن آخی آذین تازه به جمع ما اومد آخی کوچولو!
گفتم باشه بزرگ میشم اما دیگه بعد اون هیچ تصمیم بزرگی نگرفتم گفتم بذار دیگه هیچی نگم فقط منتظر شدم که کی استاژرمیشم برم بیمارستان مریض ببینم اما حالا هم هیچ فرقی نداره از دلم نمیاد دیگه فکر کنم کی بزرگ میشم دلم میخواد کوچولو بمونم.نمی خوام فکر کنم کی انترن میشم چون بعدش میگم پس کی رزیدنت می شم کی متخصص می شم کی فوق می گیرم شایدم بگم کی عروسی می کنم
کی بچه دار می شم
کی بچه ام بزرگ می شه کی زبون باز می کنه کی میره مدرسه کی دانشجو می شه.... و من کی می میرم!خب پس بهتره دیگه فکر نکنم کی بزرگ می شم آخه بزرگ شدن چیزخوبی نیست
کاش میدونستم کی آدم میشم

